رادوینرادوین، تا این لحظه: 15 سال و 5 ماه و 4 روز سن داره

رادوین پادشاه کوچک

بابایی خوبم روزت مبارک

سلام بابا کامیار رادوین!  ا ین پست فقط و فقط به  شما اختصاص داره. من و رادوین گلمون میخوایم دومین سال پدر شدنتون رو تبریک بگیم و از همه زحماتی که برای آرامش و آسایش ما میکشی ازتون تشکر کنیم. دوست داریم خیلی زیاد!!!! و این هم از طرف خودم     ...
26 خرداد 1391

اینهمه ماشین؟!!!

به خاطر پسر نازم که خیلی ماشین دوست داره                                                                                                           &n...
25 خرداد 1391

رادوین و ماشین هلیا جون

رادوین ناز مامان دیروز حدود یک ساعت ازم دور بودی. به خاطر آخرین جلسه دندون پزشکی، گذاشتمت خونه خاله شازی تا با هلیا جون بازی کنی. دست خاله هم درد نکنه که مراقبت بود. از کارهات معلوم بود که حسابی بهت خوش گذشته. هلیا جون هم همه اسباب بازیهاشو برات آورده بود که بازی کنی اما تو فقط از انواع ماشینها خوشت اومده بود و باهاشون بازی  می کردی.   تازه شکلکهای بامزه هم از خودت در می آوردی که کلی خندیدیم.   نبینم اون اشکاتو مامانی!!! نمیدونم چرا وقتی عمو حسین( بابای هلیا جون) تو رو با دستاش برد بالا، اینهمه ترسیدی؟!!!  تو دیگه داری بزرگ میشی مامانی ، نبای...
25 خرداد 1391

رادوین موهاشو کوتاه کرده

سلام پسر عسلم  چند روز پیش بردیمت موهاتو کوتاه کردیم. آخه خیلی سرت عرق میکرد و موهات هم بلند و فرقری شده بود .البته بین خودمون باشه یه کمی ترسیده بودی و گریه کردی. رادوین قبل از کوتاه شدن موهاش  رادوین بعد از کوتاه شدن موهاش     ...
25 خرداد 1391

رادوین راننده می شود

بازار پردیس ٢ کیش رادوین ماشینش رو از پارک در میاره رادوین در حال رانندگی و ... گویا دنده عقب دچار مشکل شده. رادوین در حال بررسی.. من که فکر میکنم رادوین خسته شده، شما چطور؟!!! رادوین میره که ماشینش رو پارک کنه ...
18 خرداد 1391

دلتنگی های رادوین

قشنگ مادر سلام خوشحالم که کم کم داری بزرگ میشی و  احساست رو  از بودن و نبودن من وبابایی  در کنارت با کاراهایی که میکنی میخوای بهمون نشون بدی.روزها که بابایی میخواد بره اداره همینکه در رو می بنده، میزنی زیر گریه   . موقعی که برمیگرده با شنیدن صدای زنگ چنان به وجد میای که قابل وصف نیست .  هر جای خونه باشی با سرعت هرچه تمام تر خودت رو به در ورودی می رسونی و با صدایی دد دد دد نشون میدی که خیلی خوشحالی .    الههههی فدای اون دد دد گفتن و احساس ناب و آسمونیت بشم  ، فرشته ناز و دوست داشتنی!!!!!!   ...
18 خرداد 1391

یک عصر تعطیل با رادوین

روز پدر که باید روز تعطیل باشه، برای بابایی زحمتکش تعطیل نبود و باید اداره می رفت ،اما زودتر از روزهای دیگه اومد خونه. برای همین عصری باهم رفتیم بیرون . از شانس خوبت هوا  برای  ما که میخواستیم  تا کنار اسکله پیاده بریم عالی بود .چون قاعدتا کیش تو این فصل خیلی گرم و شرجیه . اما نه تنها شرجی خیلی کم بود نسیم ملایمی هم کنار ساحل می وزید. به ما خوش گذشت در کنار تو .به تو هم همینطور چون حسابی آواز سرداده بودی . . چند تا از بچه هارو هم که دیده بودی باهم بازی میکردن ، تو هم خیلی خوشحال بودی و از ته دل میخندیدی. و خوشحال بودی.متاسفانه دوربین همراهمون نبود تا از اون لحظات ناب عکس بگیرم .   راستی غذا نخوردن های تو هنوز ادام...
17 خرداد 1391

مامان نگران

پسر قشنگ مامان اینروزا من و باباتو کمی نگران کردی. چون  چهار روز میشه که جز شیر چیز دیگه ای نخوردی و این برای تو که بیشتر از یه سال داری اصلا  کافی نیست. برای همین کمتر از نیم ساعت گرسنه ات میشه و گریه و لجبازی میکنی.تا شیر هم  نخوری آروم نمیشی. تا حالا هم هیچ ترفندی کارساز نشده برات. هر روز چند نوع غذا برات درست میکنم اما تو اصلا حاضر نیستی بهشون نگاه کنی . دیروز هم که یه دسته گل جدید به آب دادی . طبق روال همیشه که بطری های آب معدنی از دستت آرامش ندارن ،یکیشونو باز کردی و کف آشپزخونه و قالیچه وسط و ریر کابینت ها پر آب شده بود . مونده بودم  چیکار کنم؟  خدا کنه وقتی پست بعدی رو برات مینویسم ،دیگه از غذا...
13 خرداد 1391

مهارت ایستادن

                                            رادوین گل ما !  یکی دو روزیه که میتونی بدون کمک برای مدتی بایستی . و وقتی ایستادی ، دست میزنیم و بهت میگیم : یه کم دیگه ،  یه کم دیگه    ، تو تلاش میکنی که بتونی بیشتر  بایستی و این برای من  و بابایی خیلی خوشحال کننده است.  چون دیگه میخوای راه بیافتی و راس راستی به به دنیای ما قدم بداری. تبریک میگم عسلکم!!! امروز به هم بردمت خونه خاله...
6 خرداد 1391

این روزها با رادوین

سلام پسر ناز و قشنگم!  این روزا کارهایی میکنی که برا ما بزرگتر ها کمی ناخوشاینده و  اسمش رو هم گداششتیم خرابکاری  البته تو حق داری هر چیز جدیدرو تجربه کنی!!! همین جمعه که منو بابایی داشتیم کمد رو مرتب میکردیم ، تا ازت قافل شدیم ، یه قوطی 800 میل افتر شیو رو انداخی و شکستن قوطی همانا و همه اش ریختن اون مایع روی قالیچه و  سرامیک همان!!! هم از دستت  هم . بالاخره حسابی از خجالت تعطیلی بابا در اومدی . تا آخر شب داشتیم میشستیم و با سشوار خشکش میکردیم. آخه عزیزم    اینجا تو کیش با این شرجی بالا مگه به راحتی چیزی خشک میشه ؟ فدات بشم!!!!!!!!!!!!!! ...
3 خرداد 1391